دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد.

دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
آه با که بتوان گفت؟
که بود با من و پیوسته نیز «بی من» بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود



دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت رابه میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید.



دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش رابه
عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند.

کسی که بی من ماند!
کسی که با من نیست!
کسی... دگر کافی ست...