پسرکوچولو و پیر مرد

http://godeye.ir/wp-content/uploads/old_alone_man1-300x211.jpg


پسر کوچولو گفت: ” گاهی وقت ها قاشق از دستم می اقتد.”
پیرمرد بیچاره گفت : ” از دست من هم می افتد”.
پسرکوچولو آهسته گفت : ” من گاهی شلوارم را خیس می کنم”.
پیرمرد خندید و گفت : ” من هم همینطور”
پسر کوچولو گفت : “من اغلب گریه می کنم”
پیرمرد سرتکان داد : ” من هم همینطور”
پسر کوچولو گفت : ” از همه بدتر بزرگتر ها به من توجهی ندارند”.
و گرمای دست چروکیده اش را احساس کرد ” می فهعم چه می گویی کوچولو , می فهمم”.

V::پا به پای کودکی هایم بیا ::V

پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن...

پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ··

غصه هرگز فرصت جولان نداشت·
خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر همکلاسی !
باز دستم را بگیر مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای؟

مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟

می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟

رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

آسمان باورت مهتابی است ؟
هرکجایی شعر باران را بخوان

ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن کودکی تو ، کودکانه گریه کن

ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد

دلم برای کسی تنگ است ...

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد.

دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
آه با که بتوان گفت؟
که بود با من و پیوسته نیز «بی من» بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود



دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت رابه میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید.



دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش رابه
عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند.

کسی که بی من ماند!
کسی که با من نیست!
کسی... دگر کافی ست...